نقطه.
(شاید هم ویرگول یا سمیکالن... نمی دونم.)
با تو بودن را دوست دارم. حتی وقتی از فرط خستگی و بدتر از آن، دل درد، یازده شب نشده، تو را بوسیده ام و شب بخیر گفته ام و روی تخت غش کرده ام و کم مانده کتاب نیمه باز از دستم بیفتد و تو هم آنطرف تر روی کاناپه غش کرده ای و بفهمی نفهمی داری از لای پلک های خواب آلودت مثلاً "نود" می بینی. از اینجایی که من خوابیده ام، از لای در نیمه باز اتاق خواب، فقط قسمت پایین پاهایت را می بینم که روی کاناپه دراز شده و یکی روی دیگری قرار گرفته. دود سیگار با باریکه ی نوری که به اتاق می آید در هم آمیخته و چشم های من کم کم گرم میشوند، ولی حتی وقتی خوابم می برد، می دانم که تو هستی و می دانم که مرا دوست داری، حتی اگر "نود" ببینی یا از روی شیطنت، مدتی طولانی "فیفا" بازی کنی یا دوست داشته باشی کتابی بخوانی یا مجبور باشی تا پاسی از شب کار کنی. می دانم که تو هستی و دوستم داری و احساس امنیت می کنم.
نزدیک صبح از خواب می پرم چراکه ناگهان در خواب و بیداری در آغوشم می گیری. زیر لبی چیزی می گویی که نمی فهمم چیست. بعد از این پهلو به آن پهلو می شوی و صدای نفس هایت شبیه خر و پف آهسته ای می شود. من این صدا را دوست دارم؛ چشم های بسته ات را دوست دارم؛ موهای نرم درهم ریخته ات را دوست دارم؛ با تو بودن را دوست دارم و خواب، در برم می گیرد...
گمانم یک رنگی را جا انداختم! یک رنگ خیلی مهم. رنگی که دنیا را تکان داد.
آره خب. حرفه روزنامه نگاری با حرفه معماری هم فرق داره. اینطوری نیست که از ورق زدن مجله های ریوویو و رکورد و نگاه کردن به عکس ساختمان های جدید و جالبی که هر روز در گوشه و کنار دنیا سبز می شوند، لذت ببری. در عوض تشنه ی اخباری و جایی که خبری نباشه خودت خبرساز میشی. این عکس ها نیستد که مهم هستند، بلکه تعداد کلمه هاست که ارزش داره.
این تفاوت ها بد نیست. سعی می کنم به تاثیرات مثبتش در زندگیم نگاه کنم. یکیش همین که بقول خواهر کوچکم، من که تا دیروز فرق بین "علی دایی" رو با "سارکوزی" نمی دونستم -واقعاْ در همین حد خنگ بودم!- امروز میام شرکت و خبرهای دست اول رو به همکارانم می رسونم و اظهار نظر می کنم و در بحث هایی غیر از معماری و هنر شرکت می کنم. دیگه اینکه دیروز که او رفت سر کار و من به اجبار تنها ماندم با یک روز تعطیل برنامه ریزی نشده، تونستم احساس یک زن خانه دار رو تجربه کنم. اول می ترسیدم با رفتن او بیش از حد احساس تنهایی کنم و فوبیای بودن در حصار چهاردیواری ذله ام کنه ولی در کمال تعجب دیدم دختری که همیشه از خونه فراری بود و طاقت موندن زیر سقف رو نداشت(!)، دلش می خواد توی خونه باشه و از خونه بیرون نیاد. دلش میخواد بره به آشپزخونه ی تمیزش ور بره و تمیزترش کنه. برای صدمین بار سرامیک های سالن رو تی بکشه. دلش می خواد کنار شومینه ولو بشه و کتاب بخونه. دلش می خواد برای مهمونی "آذین" ژله ی ۵ طبقه درست کنه. دلش می خواد همه جا رو از اول گردگیری کنه...
راستش دیروز در خودم کسی را کشف کردم که خانه اش را دوست دارد. شاید به این خاطر که نفس کسی که دوستش دارم در آن دمیده شده و آنجا را به جایی دلپذیر تبدیل کرده. حتی اگر برای ساعاتی خودش حضور نداشته باشد. اینطوری شد که به این نتیجه رسیدم که خانه جایی نیست که یک معمار قهار با انواع ترفندهای هنرمندانه و زیبایی شناسانه برای من و شما خانه اش کرده باشد. نه. این کافی نیست.... چیزی باید بدان افزوده شود. چیزی غیرقابل وصف. چیزی که با دیوار و سقف و مبلمان بدست نمی آید و آن چیز به گمانم همان "روح دوست داشتن" است.
دیروز، خانه برای من، خانه بود و شب که به صدای ساز سه تار او گوش میدادم، به صرافت افتادم که باز هم بگم خدایا شکرت.
پای نوشت- می روم وبلاگ گردی کنم می بینم دوستم، "خانم شین" جایی نوشته:
"خانه جایی است که آدمهایی که دوستشان داری در اتاق بغلی خوابیده اند و در کابینت روبرویی سمت چپ آشپزخانه بیسکوییت کنجدی داری."
دوستم، فریده، می گفت: این شعر رو دوست داری چون آرزو داری کسی برای تو زورقی باشد.. پرتو آفتابی باشد...
"گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو. تا بدانجا برمت که می خواهی. زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری. زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگیت طوفانی باشد... گاه آرزو می کنم برای تو پرتو آفتاب باشم. پرتو آفتابی که گرمت کند. یخ پیرامونت را ذوب کند."
عهد کرده بودم دیگر در وبلاگ، پست عاشقانه ننویسم. فقط همین را می نویسم:
ممنونم که یخ پیرامون مرا آب کردی...
***
قرار بر این شد که اول آذر یه جشن داشته باشیم و من عروس جشن باشم با لباس سپید... می دونم بهم می خندی و میگی "باز که داری اسیر سنت ها میشی" و من خنده ات رو دوست دارم. حرص خوردنت رو دوست دارم. اون طوری که چروک می اندازی به پیشونیت و میگی "به من اعتماد کن".
خدا رو شکر می کنم که نگرانی هام همه بی مورد بوده و خونه ی کوچکمان هم کم کم داره شکل می گیره... همه چیز داره سر جای خودش قرار می گیره. اجاق گاز و یخچال و ماشین لباس شویی (که دیروز که نصابش اومده بود رفتی و بعد از امتحانش همه ی لباس ها رو همونطور خیس خالی به امون خدا توش رها کردی و حقت بود موهات رو بکشم!) و سرویس خواب (که چقدر خوشم میاد از اینکه اینقدر خوشگله و خوشحالم که دادیم آقای نجار اونطوری که دلمون میخواد بسازدش، با جایی برای گذاشتن کتابها بالای سرمون و دوتا پاتختی کوچیک، با اون بالش ها و کوسن های سبز و پسته ای و اون لحاف سدری با اون طرح ساده ی مارپیچ که هردومون عاشق سادگی و رنگش شدیم) و پرده ها (که وقتی نور روز از داخل گل های توری اش رد میشه قشنگترش می کنه) و ظرف و ظروف آشپزخونه (هرچند که از کمبود کابینت بعضی هاش همینطوری فعلاْ روی میز نهارخوری جا خوش کرده) و کاناپه (هرچند که مجبور شدیم زنگ بزنیم که پشتی هاشو که اشتباه فرستاده عوض کنه و من اونقدر استرس داشتم که مجبورت کردم دو بار بهش زنگ بزنی که فراموش نکنه) و شومینه... و شومینه... (یادته جواب دومین نامه ات رو که دادم چه تصویری رو توصیف کرده بودم؟ یادته بخصوص نوشته بودم "کنار شومینه نشسته ایم و..." اصلاْ به این فکر کرده ای که چند تا خونه ۶۰-۷۰ متری توی شهر ما هستند که شومینه هم داشته باشند؟) وصندلی های میز که قراره امروز بیان و کتابخونه که نجارش تلفنش رو جواب نمیده که بفهمیم کی میاد و ۱۷-۱۸ تا کارتن کتاب رو از بلاتکلیفی نجات میده و چمدون لباس ها که جلوی در کمد کوچک به انتظار نشسته اند و ... و... و...
ممنونم که منو به جایی آورده ای که می خواهم.
با لباس سپید به خانه ات می آیم...
با لباس سپید می روم...
با خودم فکر می کنم چقدر آسون ممکنه "فراموشی" اتفاق بیفته. بی سرو صدا و پاورچین پاورچین بیاد و یه گوشه از قلبت بشینه. اول خودش رو جمع میکنه و سعی میکنه به چشم نیاد ولی براش خیلی آسونه که همونطور بی سرو صدا دست و پاش رو دراز کنه و کم کم تمام قلبت رو فرابگیره.
گاهی اوقات فراموشی نعمته. مثل وقتی که عزیزی رو از دست داده ای. یا مثل وقتی که خودت تصمیم گرفته ای به حضور چیزی، کسی یا ماجرایی در زندگیت خاتمه بدی. اما فراموشی قدرت تشخیص نداره. براش مهم نیست که در کجا حضورش نعمته و در کجا نکبت.
خداکنه فراموشی در روح ما رخنه نکنه. خدا کنه درگیر بازی ها و روزمرگی های زندگی نشیم. خدا کنه یادمون نره برای چی با هم هستیم. خدا کنه فراموش نکنیم در چه حالی همدیگر رو یافتیم. خدا کنه فراموش نکنیم که چقدر بودنمون برای هم ارزشمند بوده. خدا کنه فراموش نکنیم که چه شادی و آرامشی رو ذره ذره با همه ی وجودمون به زندگی هم آوردیم.
خدا کنه هیچ وقت فراموش نکنیم احساس اون لحظه ای رو که برای اولین بار دست منو در دست گرفتی و ۲ دقیقه ی ما شد ۲ میلیون دقیقه، بیشتر، شد تمام دقایق باقی مانده از زندگیمون...
آدم ها با هم فرق دارند. قبلاً هم اینو نوشتم.
بیشتر اونا وقتی خبر ازدواجت رو می شنوند با محبت تبریک می گن و از ته دل خوشحال میشن. بدون اینکه حتی فرصت کرده باشی بهشون خبری بدی. حتی شده از راه دور و با هزار دردسر شماره تلفنت رو پیدا می کنن تا بهت زنگ بزن و تبریک بگن و بگن که خوشحالن و تو خوشحالیشون رو توی نگاهشون و لحن صداشون حس می کنی و بخاطر اینهمه محبت ممنون و شرمنده میشی. آدم هایی که وقتی تردید کردی، بهت دلگرمی دادن. وقتی گریه کردی با تو اشک ریختند. با اضطراب تو، قلبشون تند تند زد و بعد از آن هم دریغ نکردند از اینکه با خنده ی تو بخندند، بدون اینکه منتی به سرت داشته باشند یا انتظاری داشته باشند. آدم هایی که برات کارهایی کرده اند که تا آخرین روز عمرت قادر نیستی اونا رو جبران کنی و با اینهمه بی هیچ توقعی دوستت دارند و بجای اینکه گله کنند که چرا خبر ازدواج تو را از این و آن شنیده اند، بهت می گن: " وای آمیتیس... چقدر برایت خوشحالم"
آدم ها با هم فرق دارند. بعضی ها با شادی تو شاد میشن و بعضی ها نه. بهت تبریک میگن و تو حس میکنی که تبریکشون صمیمانه نیست. انگار تو جای اونا رو تنگ کرده باشی یا از نظر اونا حق شاد بودن نداشته باشی. تبریکشون سرد و بی روحه. یکجور بغض و ناراحتی تهشه که حتی نمی تونن پنهانش کنن و تو دلت می شکنه از اینکه تا حالا فکر می کردی دوست تو هستن.
بعضی ها حتی تا این حد هم لطف ندارن. بجای لطف، تا جایی که بتونی تصور کنی انتظار و توقع دارن. اصلاً براشون ذره ای هم اهمیت نداره که چقدر دردسر داشته ای و هنوز هم داری. اصلاً مهم نیست که با بودجه ای محدود داری دربه در دنبال خانه ای برای اجاره می گردی که مناسب یک زوج جوان باشه. اصلاً اهمیتی نداره که نوع نگرانی های تو تغییر کرده و آدم در هر شرایطی بالاخره برای خودش گرفتاری ها و نگرانی هایی داره که ذهنش رو مشغول می کنه. بهت می گه خیلی بی معرفتی که نرفته ای بهش سر بزنی، اما نمی پرسه اصلاً به کدومم یک از دوستانت رسیده ای که بری سر بزنی... دوستانی که اگه به مقایسه باشه بلکه از این شخص واجب ترند. حتی دلش نمی خواد بدونه که همه چیز چطور پیش رفته و چقدر استرس تحمل کرده ای. مهم نیست که از شدت استرس چند شب نخوابیده ای! مهم فقط اینه که چرا چند روز پیش از عقد یادت نبوده که وسط اونهمه گرفتاری بهش زنگ بزنی که خبر بدی! در حالیکه حتی به نزدیکترین اقوامت هم وقتی داشتی خبر می دادی که حسابی دیر شده بود و حتی یکدانه عمویت مجبور شده بود با کل خانواده صبح از شمال بکوبه و برگرده تهران که بتونه توی مراسم شرکت کنه... از بس همه چی هل هلکی پیش اومده بود. ولی برای این آدم ها دلایل تو مهم نیست. آنها دلایل تو را نمی شنوند. اصلاً نمی خواهند که بشنوند. لابد باید بگویی "ببخشید. غلط کردم" تا دلشان راضی شود! انگار که چون یکروزی برای تو کاری کرده اند – یا خودشان فکر می کنند که کرده اند- همه ی عمر باید نگران این باشی که مبادا فراموش کنی در هر لحظه مراتب سپاس گزاریت را ابراز کنی!
بعضی ها هم منتظر میشن تا روزی که بهشون زنگ بزنی و بگی با اجازه شما ، بنده عروسی کردم، لطفاً بهم تبریک بگویید!!!! کسر شان شان است که بهت تلفن کنند، در عوض حتی به داماد عمه ی رییست هم زنگ می زنند و از تو گله می کنند که چرا بهشان زنگ نمی زنی که بگویی ... و تو هم آنقدر دل چرکینی که اصلاً رغبت هم نمی کنی زنگ بزنی که بگویی...
در عوض بعضی های دیگه که حتی از روی عکس هم به یاد نمی آوریشون، آنقدر محبت دارند که توی صفحات مجازی اینترنتی برات پیام تبریک بگذارن و اونهم نه چه پیام تبریک های صمیمانه ای که وقتی می خونیشون از خوشحالی اشک توی چشمت جمع میشه که وای چقدر ممنونم خدایا که اینهمه دوست خوب دارم.
بعضی ها هم یکجوری رفتار می کنن که آدم ناچاره فکر کنه نکنه بیخود و بی جهت دارن از حسادت ... بگذریم... لابد بقول تو، اونا هم دلایل خودشون رو دارند، وگرنه خودمون که می دونیم چقدر گرفتاری و کار و بدبختی داشته ایم و هنوز هم داریم و بلکه بیشتر...
آدم ها با هم فرق دارند، خیلی هم فرق دارند.
اما توی همین فرق داشتن هاست که آدم بهترین دوستانش رو پیدا می کنه.