تبليغاتX
نوری در اتاقک زیر شیروانی
زنگ زده تعریف کنه که دیشب تا رسیده خونه، دیده گوشه ی دهن «هستی» کبوده و خون خشکیده چسبیده به لبش و شوری اشک مونده پای چشمش! همونطوری خوابیده روی پای خاله منیژه. بعد فهمیده که یارو، وسط کوچه، جلوی همه محکم زده توی دهنش. اعصابش خورد شده بود. نمی دونست باید چی کار کنه؟!
اونی که قصه رو تعریف می کرد، خواهر بنده بود. خاله منیژه، مادر شوهر خواهرمه که توی یه آپارتمان با هم زندگی می کنند. اون «یارو» که زده توی دهن «هستی»، پدر محترمشه که از قضا همسایه ی خواهرم اینا و مستاجر پدر شوهرش ایناست.
و اما «هستی»... «هستی»، فقط یه دختر بچه ی 2 سال و نیمه است که هفته ای چند بار اینطوری از پدرش کتک می خوره.
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

+ نوشته شده در Sun 27 Feb 2011ساعت 3:29 PM توسط آمیتیس |

فقط یک پیرمرد بود.
یک پیرمرد کوتاه قد که کاپشن گنده ی بادمجانی رنگش، پت و پهن تر از آنچه بود، نشانش می داد. شلوار پارچه ای سپیدی به پا داشت که حتی از آن فاصله هم خط اطویش پیدا بود. کلاه نقاب دار کرم رنگی روی سر داشت. کلاهی که شاید خیلی با دقت می گذاشت روی طاقچه و اصرار داشت که نوه هایش به آن دست نزنند. کلاه خاصی بود که خیلی دوست داشت. شاید هدیه ای بود از دوستی قدیمی، کسی که شاید دیگر نبود. خیلی آهسته داشت از روی خط عابر پیاده رد می شد که ناگهان باد سبکی، انگار محض شوخی، کلاهش را برداشت و پرت کرد وسط خیابان؛ آنهم درست همان موقع که چراغ راهنمایی، سبز شد و ماشین ها راه افتادند. پیرمرد، دستپاچه از بوق ماشین ها، برگشت و کلاه نقاب دار کرم رنگ عزیزش را درست قبل از له شدن زیر چرخ های بی رحم ماشین ها، از زمین برداشت. بعد قد راست کرد، کلاه را دوباره به سر گذاشت و با وقار، در حالیکه لبه ی کلاه را محکم با دست نگه داشته بود، از خیابان رد شد و رفت.
کسی چه می داند که یک پیرمرد کوتاه قد با کاپشن بادمجانی رنگ و شلوار سپید که کلاه نقابدارش را با اصرار روی سرش نگه می دارد و ساعت 12:18 ظهر وسط چهاراه آتیه، باد کلاه از سرش می رباید، چه قصه ای دارد؟
شاید از صحبت دوستان بازنشسته اش در پارک به خانه باز می گشت؛ یا بعد از جر و بحثی از سر عادت با همسرش، آمده بود تا برای ناهار نوشابه بخرد و یا... و یا شاید خسته از بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون، می رفت تا از کیوسک سر چهارراه، به امید خواندن خبرهایی که هیچ جا نوشته نشده بود، روزنامه بگیرد.

+ نوشته شده در Tue 22 Feb 2011ساعت 2:54 PM توسط آمیتیس |

 یادم نیست مامان کی و کجا این ساعت قرمز کوجک رو بهم هدیه داد؟ از همین ساعت های رومیزی کوچک که پشتشان یه کوک کوچولو دارند و قادرند صبح ها با صدای وحشتناکی آدم رو از خواب بیدار کنند. البته بهتره بگم «بیدار می کردند»، آخه این مال قبل از موبایل دار شدن من و اسنوز دار شدن موبایل هاست. حالا باید یادم باشه یک پست هم درباره ی همین «اسنوز» بنویسم که البته داستان دیگری است. چون این فقط یه ساعت معمولیه. از همین ساعت های خیلی معمولی که تیک تاک شون شبها موقعی که آدم کلافه است و درست خوابش نمی بره، روی مغز آدم میره. چند وقتی بود که ساعت قرمز کوچولویم 3 ساعتی از دنیا عقب افتاده بود. نمی تونم بگم چقدر عالی بود. اینکه مثلاً 10 صبح با استرس از خواب بپری و چشمت بهش بیفته و فکر کنی تازه 7 صبحه و با خیال راحت یه کمی بیشتر بخوابی... اشکالش فقط مال شبها بود که منتظری زودتر 8 و 9 بشه و «فلانی» بالاخره از راه برسه؛ بعد هی نیگاش می کنی و میگی «اه! هنوز خیلی مونده که!»... بالاخره به صرافت افتادم و باطریش رو عوض کردم و دوباره کوکش کردم... حالا با دنیا حرکت می کنم. اما باز هم فرقی نکرده. صبح ها دلم می خواد بیشتر بخوابیم و شب ها دلم می خواد تو زودتر برگردی... مخصوصاً این روزهایی که همش آدم باید دلش شور بزنه.

+ نوشته شده در Tue 15 Feb 2011ساعت 4:52 PM توسط آمیتیس |

برایم دو تا النگو خریده.
نه از این النگوهای الکی ها: دو تا النگوی درست و حسابی.
از آنها که خیلی وقت بود آرزوی داشتن شان را داشتم. از آنهایی که فرم عجیب و غریبی دارند و از شکل دایره ی ساده خارج شده اند. دو تا النگوی قشنگ که هی می خورند به هم و جرینگ جرینگ صدا می دهند. یکی طلای زرد و یکی سفید. همان ترکیبی که همیشه دوست داشته ام. یکجور هدیه است برای بدنیا آوردن «حنا خانوم». خیلی دوستشان دارم. درست مثل آن وقت ها که صدایمان می کردند سر صف و بخاطر نمره های خوب بهمان جایزه می دادند. بعد هم کیلی برایمان دست می زدند. آخ که چقدر خوب بود. این النگوها هم جایزه ی من است. حالا هرچقدر هم بیایید و بگویید «واه!واه! چه زن امل عقب مانده ای هستی که اینقدر النگوی طلا دوست داری»، به حال من فرقی نمی کند؛ چون راستی راستی دوستشان دارم. فقط مشکل اینجاست که اصلاً نمی توانم آنها را دست کنم. نه نمی توانم. نه با بچه ای که توی بغلم شیر می خورد، توی بغلم بادگلو می زند، توی بغلم می خوابد و انگاری مخصوصاً هی گیر می کند به النگوهایم!

+ نوشته شده در Thu 10 Feb 2011ساعت 3:11 PM توسط آمیتیس |

بعد از ظهری، یک ساعت «حنا خانوم» رو گذاشتم پیش مامانم که برم آرایشگاه، بعد از پنجاه و چند روز، ابرو بردارم.
چرا کسی به من نگفته بود خیابونا شلوغ تر شده؟
قرمزی چراغ های راهنمایی طولانی تر، گداهای سر چهارراه ها بیشتر، جای پارک ماشین ها کمتر و آرایشگرها پرحرف تر شده اند؟

+ نوشته شده در Tue 8 Feb 2011ساعت 6:6 PM توسط آمیتیس |

بعد از کلی گریه و جیغ - که تازه یاد گرفته است دخترکم-، لبخند می زند به پهنای صورتش؛ و از خودش یکجور صدای مشدار در می آورد.
علی می گوید: ای ... که یک کرشمه، تلافی صد جفا کند!

راست می گوید.

+ نوشته شده در Sun 6 Feb 2011ساعت 3:43 PM توسط آمیتیس |

1:00 صبح- بالاخره بعد از شیر دادن حنا، راه بردنش و تلاش برای آرام کردنش- تازگی ها هی دل درد می گیرد و حسابی جیغ می کشد و آنقدر گریه می کند و به خودش می پیچد که آدم دلش کباب و روحش متلاشی می شود!- سه تایی از خستگی بیهوش شده و خوابیده ایم.

3:00 صبح- با گریه ی «حنا خانوم» از خواب بیدار شدم. شیر خورد و خوابید. البته وسط شیر خوردن، چند بار خواب رفت و تا گذاشتمش توی تخت، باز بیدار شد و گریه کرد. چند بار هم موقع آروغ زدن، کله اش را محکم کوبید به شانه ام - کار جدیدش است- و بعد از درد گریه کرد. علی با موهای سیخ شده توی هوا، نشسته بود وسط تخت و نمی دانست چه کار کند. چند بار هم او بغلش کرد. راهش برد. برایش آواز خواند. حتی از شما چه پنهان یک کمی هم دعوایش کرد. ولی «حنا خانوم» عین خیالش نبود. همینطور به گریه کردن ادامه داد. قطره ی دل دردش را هم دادیم. بی فایده بود. به فکرم رسید که شاید پوشکش را کثیف کرده باشد. با علی بردیمش توالت و تمیزش کردیم. جیغ ممتد. آدم دلش هم کباب می شود. «مامان جونم، آخه چیه دخترم؟»... جوابی که نداد ولی بالاخره طرف های 5 صبح خوابید.

7:00 صبح- باز حنا گریه می کند. علی زمزمه می کند «نه! حنا! توروخدا بخواب. فقط نیم ساعت دیگه!». حنا شیر می خورد. آروغ می زند! باز شیر می خورد. اوه اوه! چه صدایی! مثل اینکه باز هم باید عوضش کنیم.

8:30 صبح- حنا توی بغل من است. هنوز نخوابیده. علی آماده ی رفتن می شود. خوابم می آید. علی یک لیوان آب پرتقال دستم می دهد. دنبال دفترچه ی قسط ها می گردد. به دادش می رسم! دوباره روی تخت دراز می کشم و همینطور که در حالت خوابیده به حنا شیر می دهم، خوابم می برد.

9:30 صبح- با نق نق حنا بیدار می شوم. راهش می برم. آروغ می زند. باز هم گریه می کند. شیر می خورد. راهش می برم. آویز بالای تختش را روشن می کنم. برایش آهنگ می زند و می چرخد. می خندد و دست و پایش را در هوا تکان می دهد. حسابی «خر» می شوم و ذوق می کنم!

10:15 صبح- یکدفعه حنا، مقدار متنابهی شیر برمی گرداند. هول می شوم. لباس و روتختی و حتی موهای سرش کثیف می شود. لباسش را عوض می کنم. روتختی را هم. کثیف ها را توی ماشین شستشوی لباس های حنا می اندازم و شلنگ آب را می گذارم تویش تا پر شود. بعد پودر مخصوصش را می ریزم و روشنش می کنم. 2 بار هم باید برای آبکشی، آب محفظه را پر و بعد از مدتی خالی کنم. حنا گریه می کند.

10:40 صبح- حنا را راه می برم. کم کم به خواب می رود. لباس خوابم را عوض می کنم. برای خودم چای می ریزم که صبحانه بخورم. تلفن زنگ می زند. جواب می دهم. حنا نق نق می کند. صدای زنگ از خواب بیدارش کرده. راهش می برم. پی پی می کند. پوشکش را عوض می کنم و دوباره او را زیر شیر آب می شورم. راهش می برم.

12 ظهر- حنا خوابیده است. صبحانه می خورم!!! لباس های شسته شده را پهن می کنم. دوش می گیرم.

1:15 بعد از ظهر- کمی مرغ برای ناهار بار می گذارم. برنج خیس می کنم. تلویزیون را روشن می کنم. کمی دراز می کشم. من و تو، نگاه می کنم و چشم هایم از خواب گرم می شود.

2 بعد از ظهر- حنا گریه می کند. شیر... آروغ... پوشک... بازی... شیر... می خوابد. برنج می پزم. تلفن زنگ می زند.

3 بعد از ظهر- ناهار می خورم.

3:30 بعد از ظهر- کامپیوتر را روشن می کنم تا کمی کار کنم، اما حسابی خوابم می آید.

4:30 بعد از ظهر- خواب پیروز می شود!

5 بعد از ظهر- حنا...

6:30 بعد از ظهر- کمی مثلاً ورزش می کنم. برای شام، گوشت چرخ کرده بیرون می گذارم. زحمت شام و کباب ماهیتابه ای را می خواهم بسپارم به علی! تلفن زنگ می زند.

7:00 شب- دراز می کشم. خسته ام. حنا بیدار می شود. شیر... خنده... بازی... گریه... آروغ... پوشک... پس داده است... لباسش را عوض می کنم و بچه را زیر شیر آب می شورم. شیر می خورد.

8:15 شب- علی از راه می رسد. همانطور که حنا در آغوشم است از او استقبال می کنم. حنا با صدای علی، دست و پا می زند. او را نگاه می کند و می خندد. علی بغلش می کند.

9:00 شب- علی شام را آماده می کند. من شیر می دهم.

10:00 شب- شام می خوریم.

10:30 شب- نوبت حمام حنا است. کاری نیست که آدم تنهایی از پسش بر بیاید. او را به حمام می بریم.

11:00 شب- علی با سشوار، حنا را گرم و خشک نگه می دارد. من لباس هایش را می پوشانم. علی برایش سه تار می زند. من شیر می دهم.

12:00 نیمه شب- یک قسمت از سریال 24 را تماشا می کنیم. وسط فیلم خوابم می برد.

1:00 بعد از نیمه شب- خر پف!

+ نوشته شده در Sat 5 Feb 2011ساعت 11:59 AM توسط آمیتیس |