تبليغاتX
نوری در اتاقک زیر شیروانی

دیگر کافی است. ترسیدن کافی است.
ترسیدن از تاریکی، ترسیدن از تنهایی،
ترسیدن از "دوستی" که دشمن است،
ترسیدن از "رییسی" که دروغ های شاخدار می گوید،
 ترسیدن از "گروهی" که استدلال های بی منطق می کند،
 ترسیدن از "ابلهی" که گره های کور میزند،
ترسیدن از "تو" کافی است.

"فریادی تا باران،
وگرنه مرداران!"

+ نوشته شده در Sun 7 Feb 2010ساعت 7:9 PM توسط آمیتیس |

 

 

نقطه.

(شاید هم ویرگول یا سمیکالن... نمی دونم.)

+ نوشته شده در Wed 16 Dec 2009ساعت 2:2 PM توسط آمیتیس |


با تو بودن را دوست دارم. حتی وقتی از فرط خستگی و بدتر از آن، دل درد، یازده شب نشده، تو را بوسیده ام و شب بخیر گفته ام و روی تخت غش کرده ام و کم مانده کتاب نیمه باز از دستم بیفتد و تو هم آنطرف تر روی کاناپه غش کرده ای و بفهمی نفهمی داری از لای پلک های خواب آلودت مثلاً "نود" می بینی. از اینجایی که من خوابیده ام، از لای در نیمه باز اتاق خواب، فقط قسمت پایین پاهایت را می بینم که روی کاناپه دراز شده و یکی روی دیگری قرار گرفته. دود سیگار با باریکه ی نوری که به اتاق می آید در هم  آمیخته و چشم های من کم کم گرم میشوند، ولی حتی وقتی خوابم می برد، می دانم که تو هستی و می دانم که مرا دوست داری، حتی اگر "نود" ببینی یا از روی شیطنت، مدتی طولانی "فیفا" بازی کنی یا دوست داشته باشی کتابی بخوانی یا مجبور باشی تا پاسی از شب کار کنی. می دانم که تو هستی و دوستم داری و احساس امنیت می کنم.
نزدیک صبح از خواب می پرم چراکه ناگهان در خواب و بیداری در آغوشم می گیری. زیر لبی چیزی می گویی که نمی فهمم چیست. بعد از این پهلو به آن پهلو می شوی و صدای نفس هایت شبیه خر و پف آهسته ای می شود. من این صدا را دوست دارم؛ چشم های بسته ات را دوست دارم؛ موهای نرم درهم ریخته ات را دوست دارم؛ با تو بودن را دوست دارم و خواب، در برم می گیرد...

+ نوشته شده در Tue 8 Dec 2009ساعت 2:41 PM توسط آمیتیس |


یک دوره زمانه ای شده که آدم می ترسد درباره ی رنگ ها بنویسد. ولی آخر رنگ ها خیلی مهم هستند. خیلی خیلی مهم. اگر مهم نبودند چرا خداوندگار اینهمه رنگ در عالم پدید آورد؟ رنگ ها خیلی مهم هستند. می توانند کیفیت فضا را تغییر دهند. می توانند روحیه ی آدم ها را عوض کنند، حتی  می توانند روحیه و سرشت آدم ها را به نوعی نشان دهند. رنگ ها آنقدر مهم هستند که می توانند روی رفتار ها اثر بگذارند. آدم فکرش را که می کند می بیند به فرض کسی که پیراهن قرمز به تن دارد مثل کسی که پیراهنی خاکستری پوشیده، رفتار نمی کند. درباره ی فضا هم همینطور است. شما در اتاقی که اسبابش همه زرشکی و طلایی است یکجور رفتار می کنید و در اتاقی که همه چیزش سدری و پسته ای است یکجور دیگر. شما یکروز صبح که با روحیه ی کسل از خواب بیدار شده باشید دلتان نمی خواهد روسری نارنجی سر کنید. دلتان نمی خواهد دیده شوید. اما یکروز که خوشحالید، از چیزی نمی ترسید، امیدوارید، خوش بین و شاد هستید، آن پیراهن سبز شاد را ترجیح می دهید.
رنگ ها خیلی مهم هستند. رنگ ها می توانند تعیین کنند که شما در کجای جهان ایستاده اید و این خیلی مهم است.
هرچند یک دوره زمانه ای شده که آدم حتی می ترسد درباره رنگ بنویسد! آدم البته از خیلی چیزها ممکن است بترسد. پایش بیفتد آدم حتی می ترسد در خانه خودش سبزی پلو درست کند بخاطر بو و مزه اش وگرنه رنگش را چه کار داریم؟! اما خب اگر همه اش هم بخواهد بترسد که نمی شود. بالاخره زندگی همین است دیگر.  هر چیزی رنگی دارد و هیچ کاریش هم نمی شود کرد. خود ما در یک خیابانی خانه گرفته ایم که اسم تمام کوچه هایش به نام رنگ هاست. از زرد و سرخ و آبی و گلی و یشمی و سورمه ای و پرتقالی و صورتی و خاکی و کرم و دودی و پسته ای و سدری و شکلاتی گرفته تا بنفش و ارغوانی و آجری و قهوه ای و شکری و نباتی و خامه ای و سیاه و سفید و طلایی و نقره ای و شیری و فیروزه ای و نفتابی و قرمز و جگری و لیمویی و نارنجی و نیلی (که اسم کوچه ی ماست).

گمانم یک رنگی را جا انداختم! یک رنگ خیلی مهم. رنگی که دنیا را تکان داد.

  

+ نوشته شده در Sat 5 Dec 2009ساعت 9:42 AM توسط آمیتیس |

 
بالاخره فرش مون پهن شد و زیر کتری نو، آتیش روشن شد و چای توی قوری سفید با گل های صورتی دم کشید و تابلوها به دیوار زده شد و کتاب ها با هزار زحمت به زور توی قفسه های کتابخانه در چند ردیف روی هم و پشت هم چیده شد و دخترکی که با لباس سپید آمده تا خانم خانه باشد، آشپزخانه اش را با پختن سوپ گوجه و لوبیاپلو افتتاح کرد... بعد ظهر شد و عید قربان بود و چون تعطیل بود برخلاف بیشتر مردهای دیگر، مردی که آقای خانه است باید می رفت سر کار. به این خاطر که آقای خانه روزنامه نگار است. و وقتی روزنامه نگار باشی زندگیت با بقیه آدم ها فرق های اساسی دارد. یکیش همین که. روز تعطیل ، حتی اگه عید قربان باشه، باید بری سر کار تا روزنامه فردا صبح سر و مر و گنده دست خواننده هاش برسه. عوضش روز قبل از تعطیلی که همه سر کارند میتونی یه استراحتی بکنی.

آره خب. حرفه روزنامه نگاری با حرفه معماری هم فرق داره. اینطوری نیست که از ورق زدن مجله های ریوویو و رکورد و نگاه کردن به عکس ساختمان های جدید و جالبی که هر روز در گوشه و کنار دنیا سبز می شوند، لذت ببری. در عوض تشنه ی اخباری و جایی که خبری نباشه خودت خبرساز میشی. این عکس ها نیستد که مهم هستند، بلکه تعداد کلمه هاست که ارزش داره.

این تفاوت ها بد نیست. سعی می کنم به تاثیرات مثبتش در زندگیم نگاه کنم. یکیش همین که بقول خواهر کوچکم، من که تا دیروز فرق بین "علی دایی" رو با "سارکوزی" نمی دونستم -واقعاْ در همین حد خنگ بودم!- امروز میام شرکت و خبرهای دست اول رو به همکارانم می رسونم و اظهار نظر می کنم و در بحث هایی غیر از معماری و هنر شرکت می کنم. دیگه اینکه دیروز که او رفت سر کار و من به اجبار تنها ماندم با یک روز تعطیل برنامه ریزی نشده، تونستم احساس یک زن خانه دار رو تجربه کنم. اول می ترسیدم با رفتن او بیش از حد احساس تنهایی کنم و فوبیای بودن در حصار چهاردیواری ذله ام کنه ولی در کمال تعجب دیدم دختری که همیشه از خونه فراری بود و طاقت موندن زیر سقف رو نداشت(!)، دلش می خواد توی خونه باشه و از خونه بیرون نیاد. دلش میخواد بره به آشپزخونه ی تمیزش ور بره و تمیزترش کنه. برای صدمین بار سرامیک های سالن رو تی بکشه. دلش می خواد کنار شومینه ولو بشه و کتاب بخونه. دلش می خواد برای مهمونی "آذین" ژله ی ۵ طبقه درست کنه. دلش می خواد همه جا رو از اول گردگیری کنه...

راستش دیروز در خودم کسی را کشف کردم که خانه اش را دوست دارد. شاید به این خاطر که نفس کسی که دوستش دارم در آن دمیده شده و آنجا را به جایی دلپذیر تبدیل کرده. حتی اگر برای ساعاتی خودش حضور نداشته باشد. اینطوری شد که به این نتیجه رسیدم که خانه جایی نیست که یک معمار قهار با انواع ترفندهای هنرمندانه و زیبایی شناسانه برای من و شما خانه اش کرده باشد. نه. این کافی نیست.... چیزی باید بدان افزوده شود. چیزی غیرقابل وصف. چیزی که با دیوار و سقف و مبلمان بدست نمی آید و آن چیز به گمانم همان "روح دوست داشتن" است.

 دیروز، خانه برای من، خانه بود و شب که به صدای ساز سه تار او گوش میدادم، به صرافت افتادم که باز هم بگم خدایا شکرت.

پای نوشت- می روم وبلاگ گردی کنم می بینم دوستم، "خانم شین" جایی  نوشته:
"خانه جایی است که آدمهایی که دوستشان داری در اتاق بغلی خوابیده اند و در کابینت روبرویی سمت چپ آشپزخانه بیسکوییت کنجدی داری."

+ نوشته شده در Sun 29 Nov 2009ساعت 11:16 AM توسط آمیتیس |

دوستم، فریده، می گفت: این شعر رو دوست داری چون آرزو داری کسی برای تو زورقی باشد.. پرتو آفتابی باشد...

"گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو. تا بدانجا برمت که می خواهی. زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری. زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگیت طوفانی باشد... گاه آرزو می کنم برای تو پرتو آفتاب باشم. پرتو آفتابی که گرمت کند. یخ پیرامونت را ذوب کند."


عهد کرده بودم دیگر در وبلاگ، پست عاشقانه ننویسم. فقط همین را می نویسم:
ممنونم که یخ پیرامون مرا آب کردی...

***

قرار بر این شد که اول آذر یه جشن داشته باشیم و من عروس جشن باشم با لباس سپید... می دونم بهم می خندی و میگی "باز که داری اسیر سنت ها میشی" و من خنده ات رو دوست دارم. حرص خوردنت رو دوست دارم. اون طوری که چروک می اندازی به پیشونیت و میگی "به من اعتماد کن".
خدا رو شکر می کنم که نگرانی هام همه بی مورد بوده و خونه ی کوچکمان هم کم کم داره شکل می گیره... همه چیز داره سر جای خودش قرار می گیره. اجاق گاز و یخچال و ماشین لباس شویی (که دیروز که نصابش اومده بود رفتی و بعد از امتحانش همه ی لباس ها رو همونطور خیس خالی به امون خدا توش رها کردی و حقت بود موهات رو بکشم!) و سرویس خواب (که چقدر خوشم میاد از اینکه اینقدر خوشگله و خوشحالم که دادیم آقای نجار اونطوری که دلمون میخواد بسازدش، با جایی برای گذاشتن کتابها بالای سرمون و دوتا پاتختی کوچیک، با اون بالش ها و کوسن های سبز و پسته ای و اون لحاف سدری با اون طرح ساده ی مارپیچ که هردومون عاشق سادگی و رنگش شدیم) و پرده ها (که وقتی نور روز از داخل گل های توری اش رد میشه قشنگترش می کنه) و ظرف و ظروف آشپزخونه (هرچند که از کمبود کابینت بعضی هاش همینطوری فعلاْ روی میز نهارخوری جا خوش کرده) و کاناپه (هرچند که مجبور شدیم زنگ بزنیم که پشتی هاشو که اشتباه فرستاده عوض کنه و من اونقدر استرس داشتم که مجبورت کردم دو بار بهش زنگ بزنی که فراموش نکنه) و شومینه... و شومینه... (یادته جواب دومین نامه ات رو که دادم چه تصویری رو توصیف کرده بودم؟ یادته بخصوص نوشته بودم "کنار شومینه نشسته ایم و..." اصلاْ به این فکر کرده ای که چند تا خونه ۶۰-۷۰ متری توی شهر ما هستند که شومینه هم داشته باشند؟) وصندلی های میز که قراره امروز بیان و کتابخونه که نجارش تلفنش رو جواب نمیده که بفهمیم کی میاد و ۱۷-۱۸ تا کارتن کتاب رو از بلاتکلیفی نجات میده و چمدون لباس ها که جلوی در کمد کوچک به انتظار نشسته اند و ... و... و...

ممنونم که منو به جایی آورده ای که می خواهم.
با لباس سپید به خانه ات می آیم...
با لباس سپید می روم...

+ نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 10:59 AM توسط آمیتیس |

 

با خودم فکر می کنم چقدر آسون ممکنه "فراموشی" اتفاق بیفته. بی سرو صدا و پاورچین پاورچین بیاد و یه گوشه از قلبت بشینه. اول خودش رو جمع میکنه و سعی میکنه به چشم نیاد ولی براش خیلی آسونه که همونطور بی سرو صدا دست و پاش رو دراز کنه و کم کم تمام قلبت رو فرابگیره.
گاهی اوقات فراموشی نعمته. مثل وقتی که عزیزی رو از دست داده ای. یا مثل وقتی که خودت تصمیم گرفته ای به حضور چیزی، کسی یا ماجرایی در زندگیت خاتمه بدی. اما فراموشی قدرت تشخیص نداره. براش مهم نیست که در کجا حضورش نعمته و در کجا نکبت.

خداکنه فراموشی در روح ما رخنه نکنه. خدا کنه درگیر بازی ها و روزمرگی های زندگی نشیم. خدا کنه یادمون نره برای چی با هم هستیم. خدا کنه فراموش نکنیم در چه حالی همدیگر رو یافتیم. خدا کنه فراموش نکنیم که چقدر بودنمون برای هم ارزشمند بوده. خدا کنه فراموش نکنیم که چه شادی و آرامشی رو ذره ذره با همه ی وجودمون به زندگی هم آوردیم.
خدا کنه هیچ وقت فراموش نکنیم احساس اون لحظه ای رو که برای اولین بار دست منو در دست گرفتی و ۲ دقیقه ی ما شد ۲ میلیون دقیقه، بیشتر، شد تمام دقایق باقی مانده از زندگیمون...

+ نوشته شده در Mon 26 Oct 2009ساعت 3:13 PM توسط آمیتیس |