تبليغاتX
نوری در اتاقک زیر شیروانی
 

هنوز جای زخم اون ته ته های قلبش باقی مونده انگاری... چه بد!
بهش میگه: " ولی من خیلی از این صندلی خوشم نمیاد آ. بیا بریم شاید یک مدل دیگه بخریم."
مگه چی گقته بیچاره که درون زن، ته قلب زن جزجز می سوزه؟! سعی می کنه همچنان لبخند بزنه ولی یک چیزی اون ته ته قلبش درد می کنه هرچند که سرحال بنظر می رسه.
یرای چند صدم ثانیه، انگار نه انگار که با او در حال قدم زدنه. دارند خرید می کنند. خوشحالند. آرامش دارند. همدیگر رو دوست دارند. انگار نه انگار.
 پس این "فراموشی" نکبت کدوم گوری میره یهو بعضی لحظه ها؟! حالا فقط اینو یادش میاد که یکروز یکنفر، یک آدم بسیار تحصیلکرده و بسیار تنومند و پهناور! بخاطر یک "تشک" که بعد از ۳ سال، جهت بهبود وسایل زندگی، با پیشنهاد همینجوری زن، با نظر زن، با پول زن، با رفت و آمد خود زن، خریداری شد، ولی نه از اون مغازه ی خاص که یک مادر بسیار محترم بشدت "دستور" داده بود- که البته دلیلی نداشت از پیشنهاد زن ظرف کمتر از یک ساعت مطلع شده باشه و اونقدر جدی گرفته باشدش-  بلکه از مغازه ای که  نزدیکتر بود و رفت و آمدش برای زن راحت تر بود، چه الم شنگه ای به پا کرد...

 لبخند میزنه ولی ناگهان یک دختر کوچولو اون ته قلبش که کسی بهش راه نداره، زار زار گریه می کنه و خاطره ی اون دست سنگین مثل روز اول توی ذهنش زنده میشه و صدای اون سیلی ها توی گوشش می پیچه و سرش دوباره محکم می خوره به دیوار پشت سرش. و صدایی که داد میزنه : " من از این تشک خوشم نمیاد. می فهمی؟..." !
هنوز جای زخم اون ته ته های قلبش باقی مونده انگاری... چه بد!
چه بد... چون دلش نمیخواد اون کابوس بهترین لحظات زندگیش رو، امروزش رو تحت تاثیر قرار بده.
خدا رو شکر که مرد یکهو به صرافت افتاده که دستش رو بگیره. خدا رو شکر که بوی  سیگاری که تازه روشن کرده زن رو برمی گردونه به لحظه ی حال. به اکنون. به حالا.
"آره خب. بریم چند تا مغازه ی دیگه رو هم ببینیم."
 

+ نوشته شده در Sun 8 Nov 2009ساعت 4:39 PM توسط آمیتیس |

 

با خودم فکر می کنم چقدر آسون ممکنه "فراموشی" اتفاق بیفته. بی سرو صدا و پاورچین پاورچین بیاد و یه گوشه از قلبت بشینه. اول خودش رو جمع میکنه و سعی میکنه به چشم نیاد ولی براش خیلی آسونه که همونطور بی سرو صدا دست و پاش رو دراز کنه و کم کم تمام قلبت رو فرابگیره.
گاهی اوقات فراموشی نعمته. مثل وقتی که عزیزی رو از دست داده ای. یا مثل وقتی که خودت تصمیم گرفته ای به حضور چیزی، کسی یا ماجرایی در زندگیت خاتمه بدی. اما فراموشی قدرت تشخیص نداره. براش مهم نیست که در کجا حضورش نعمته و در کجا نکبت.

خداکنه فراموشی در روح ما رخنه نکنه. خدا کنه درگیر بازی ها و روزمرگی های زندگی نشیم. خدا کنه یادمون نره برای چی با هم هستیم. خدا کنه فراموش نکنیم در چه حالی همدیگر رو یافتیم. خدا کنه فراموش نکنیم که چقدر بودنمون برای هم ارزشمند بوده. خدا کنه فراموش نکنیم که چه شادی و آرامشی رو ذره ذره با همه ی وجودمون به زندگی هم آوردیم.
خدا کنه هیچ وقت فراموش نکنیم احساس اون لحظه ای رو که برای اولین بار دست منو در دست گرفتی و ۲ دقیقه ی ما شد ۲ میلیون دقیقه، بیشتر، شد تمام دقایق باقی مانده از زندگیمون...

+ نوشته شده در Mon 26 Oct 2009ساعت 3:13 PM توسط آمیتیس |

آدم ها با هم فرق دارند. قبلاً هم اینو نوشتم.
بیشتر اونا وقتی خبر ازدواجت رو می شنوند با محبت تبریک می گن و از ته دل خوشحال میشن. بدون اینکه حتی فرصت کرده باشی بهشون خبری بدی. حتی شده از راه دور و با هزار دردسر شماره تلفنت رو پیدا می کنن تا بهت زنگ بزن و تبریک بگن و بگن که خوشحالن و تو خوشحالیشون رو توی نگاهشون و لحن صداشون حس می کنی و بخاطر اینهمه محبت ممنون و شرمنده میشی. آدم هایی که وقتی تردید کردی، بهت دلگرمی دادن. وقتی گریه کردی با تو اشک ریختند. با اضطراب تو، قلبشون تند تند زد و بعد از آن هم دریغ نکردند از اینکه  با خنده ی تو بخندند، بدون اینکه منتی به سرت داشته باشند یا انتظاری داشته باشند. آدم هایی که برات کارهایی کرده اند که تا آخرین روز عمرت قادر نیستی اونا رو جبران کنی و با اینهمه بی هیچ توقعی دوستت دارند و بجای اینکه گله کنند که چرا خبر ازدواج تو را از این و آن شنیده اند، بهت می گن: " وای آمیتیس... چقدر برایت خوشحالم"
آدم ها با هم فرق دارند. بعضی ها با شادی تو شاد میشن و بعضی ها نه. بهت تبریک میگن و تو حس میکنی که تبریکشون صمیمانه نیست. انگار تو جای اونا رو تنگ کرده باشی یا از نظر اونا حق شاد بودن نداشته باشی. تبریکشون سرد و بی روحه. یکجور بغض و ناراحتی تهشه که حتی نمی تونن پنهانش کنن و تو دلت می شکنه از اینکه تا حالا فکر می کردی دوست تو هستن.
بعضی ها حتی تا این حد هم لطف ندارن. بجای لطف، تا جایی که بتونی تصور کنی انتظار و توقع دارن. اصلاً براشون ذره ای هم اهمیت نداره که چقدر دردسر داشته ای و هنوز هم داری. اصلاً مهم نیست که با بودجه ای محدود داری دربه در دنبال خانه ای برای اجاره می گردی که مناسب یک زوج  جوان باشه. اصلاً اهمیتی نداره که نوع نگرانی های تو تغییر کرده و آدم در هر شرایطی بالاخره برای خودش گرفتاری ها و نگرانی هایی داره که ذهنش رو مشغول می کنه. بهت می گه خیلی بی معرفتی که نرفته ای بهش سر بزنی، اما نمی پرسه اصلاً به کدومم یک از دوستانت رسیده ای که بری سر بزنی... دوستانی که اگه به مقایسه باشه بلکه از این شخص واجب ترند. حتی دلش نمی خواد بدونه که همه چیز چطور پیش رفته و چقدر استرس تحمل کرده ای. مهم نیست که از شدت استرس چند شب نخوابیده ای! مهم فقط اینه که چرا چند روز پیش از عقد یادت نبوده که وسط اونهمه گرفتاری بهش زنگ بزنی که خبر بدی! در حالیکه حتی به نزدیکترین اقوامت هم وقتی داشتی خبر می دادی که حسابی دیر شده بود و حتی یکدانه عمویت مجبور شده بود با کل خانواده صبح از شمال بکوبه و برگرده تهران که بتونه توی مراسم شرکت کنه...  از بس همه چی هل هلکی پیش اومده بود. ولی برای این آدم ها دلایل تو مهم نیست. آنها دلایل تو را نمی شنوند. اصلاً نمی خواهند که بشنوند. لابد باید بگویی "ببخشید. غلط کردم" تا دلشان راضی شود! انگار که چون یکروزی برای تو کاری کرده اند – یا خودشان فکر می کنند که کرده اند- همه ی عمر باید نگران این باشی که مبادا فراموش کنی در هر لحظه مراتب سپاس گزاریت را ابراز کنی!
بعضی ها هم منتظر میشن تا روزی که بهشون زنگ بزنی و بگی با اجازه شما ، بنده عروسی کردم، لطفاً بهم تبریک بگویید!!!! کسر شان شان است که بهت تلفن کنند، در عوض حتی به داماد عمه ی رییست هم زنگ می زنند و از تو گله می کنند که چرا بهشان زنگ نمی زنی که بگویی ... و تو هم  آنقدر دل چرکینی که اصلاً رغبت هم نمی کنی زنگ بزنی که بگویی...

در عوض بعضی های دیگه که حتی از روی عکس هم به یاد نمی آوریشون، آنقدر محبت دارند که توی صفحات مجازی اینترنتی برات پیام تبریک بگذارن و اونهم نه چه پیام تبریک های صمیمانه ای که وقتی می خونیشون از خوشحالی اشک توی چشمت جمع میشه که وای چقدر ممنونم خدایا که اینهمه دوست خوب دارم.
بعضی ها هم یکجوری رفتار می کنن که آدم ناچاره فکر کنه نکنه بیخود و بی جهت دارن از حسادت ... بگذریم... لابد بقول تو،  اونا هم دلایل خودشون رو دارند، وگرنه خودمون که می دونیم چقدر گرفتاری و کار و بدبختی داشته ایم و هنوز هم داریم و بلکه بیشتر...

آدم ها با هم فرق دارند، خیلی هم فرق دارند.
 اما توی همین فرق داشتن هاست که آدم بهترین دوستانش رو پیدا می کنه.

+ نوشته شده در Mon 5 Oct 2009ساعت 2:28 PM توسط آمیتیس |


حیف که نمیشه از شادی ها نوشت.
حیف که خوشبختی مثل یک پروانه است که نمیشه با سنجاقی به دفتر خاطراتت وصلش کنی، که اگر هم بکنی دیگه زنده نیست.
...
خوب می دونم که وبلاگ جای نوشتن نامه ی عاشقانه نیست.
با اینهمه چقدر "مشهد" بهمون خوش گذشت، علی جانم.
وقتی توی حرم بودیم حس می کردم و مطمئن بودم که اگر در زندگیم گناهی هم مرتکب شده باشم، بخشوده شده ام... وگرنه چرا بعد از اینهمه سال به همین سادگی طلبیده شدم؟
شب و روز، انگار توی رویا بودیم یا روی ابرها راه می رفتیم...
و تازه انگار می فهمیدم و با همه ی وجودم می فهمیدم که چقدر پیش از این بدبخت بوده ام.
و حیف که اینهمه رو نمیشه نوشت. و حیف که من اینقدر می ترسم که نکنه یکروز، مشتم رو باز کنم و گلوله سفید برفی خوشبختی، سرجاش نباشه.
...
کاشکی میشد دستکم تو بنویسی و حفظ کنی حال خوشی را که از سر می گذرانیم.

+ نوشته شده در Mon 28 Sep 2009ساعت 1:16 PM توسط آمیتیس |

بنام حضرت دوست
که هرچه بر سر ما می رود، ارادت اوست.

دوستان عزیزم، می دونم که همگی خوشحال می شوید (بخصوص آنهایی که در دسترس نبوده اند و دورتر بوده اند -البته مکانی و نه از نظر احساسی- اگر بشنوید که روز پنجشنبه ۲۶ شهریور امسال، من و استاد رنجی (که لینک وبلاگش رو لابد گوشه ی پایین همین صفحه دیده اید، با یکدیگر ازدواج کردیم.
به امید روزهای بهتر برای همه ی ما : آمین!

 

+ نوشته شده در Mon 21 Sep 2009ساعت 10:7 AM توسط آمیتیس |


مهندس ص. توی تلفن داد میزنه: "چی شد پس این نقشه ها خانوم مهندس؟"
من دارم به اسب ها فکر می کنم. به کالسکه های دو اسبه. یاد سیندرلا می افتم. شهر تهران خوب بزرگه ها. تا حالا بازار نرفته بودم.

آقای س. میگه: "خانوم مهندس این قسمت رو چه طوری بکشم؟"
- " بکش. نه اصلاْ همین که کشیدی خوبه. شاید هم نباشه. نمی دونم. خودت یک کاریش بکن."
به تو دارم فکر می کنم. اتفاقاْ چقدر هم رنگ یاسی بهت میاد.

آقای ق. آبدارچی دفتر میگه: "کی سوییچ ماشینش رو توی دستشویی جا گذاشته؟"
- "ای وای! سوییچم کو؟ اونجا چرا جا مونده؟!!!!!!"
واقعاْ قشنگ بود. تو راست می گفتی. درست مثل پری ها شدم!

"این نقشه ها چرا مهر نخورده؟"

+ نوشته شده در Mon 14 Sep 2009ساعت 4:12 PM توسط آمیتیس |


از وقتی خیلی کوچک بودم ماه شهریور رو دوست داشتم. بیشتر از مهر. بیشتر از حتی فروردین که هم عید نوروز رو در خودش داره و هم تولدم رو.
شهریور واقعاْ یه چیز دیگه است. هرم گرمای تابستون کم کم می افته و پاییز پاورچین پاورچین از راه میرسه. انتظار و ذوق برای دیدن کتاب های درسی جدید. جلد کردن آنها. خریدن دفترچه های ۴۰ برگ و ۶۰ برگ و ۱۰۰ برگ. خریدن کیف مدرسه و درهم کردن اخم ها از دیدن مانتوی جدید خاکستری گل و گشاد و بی بهره از زیبایی ای که باید به تن کنی... شاید بگین ماه اسفند هم همینطوریه. ولی از دید من، اسفند همیشه انگار یکجور وقت اضافه است. آدم همش منتظره و روزشماری می کنه که زودتر تموم بشه و بره پی کارش و سال جدید از راه برسه. شهریور اما، بقول دوستم "شخصیتی قوام یافته" داره. اگرچه خودت رو برای فرارسیدن پاییز آماده می کنی اما از خودش هم بی نصیب نمی مونی. پدر مادرها برنامه ریزی می کنن که بچه ها رو پیش از فرارسیدن مهر دستکم سفری دو سه روزه ببرن. بچه ها آخرین ساعات اوقات فراغتشون رو می گذرونن. و ما که یه چیزی هستیم این وسط معلق، نه بچه ایم و نه پدر و مادر، توی این هوای سبک نفسی می کشیم و می گیم آخیش چقدر هوا خوب شده ها و یاد خاطرات کودکی و جوانی، مدرسه و دانشگاه رو زیر زبون مزه مزه می کنیم.... حتی امسال که هی خبر پشت خبر میرسه و آنفولانزای خوکی میشه بهانه برای هزارجور تعویق و تعطیلی و بچه ها می مونن معطل، که بالاخره کی مدرسه هاشون باز میشه؟...خبرها روی دل شهریور امسال سنگینی می کنن. خبرهای خوب و بیشتر هم خبرهای بد...

ولی از طرف خودم گمونم بتونم قول بدم که بزودی خبرهای خوبی براتون داشته باشم.

+ نوشته شده در Mon 7 Sep 2009ساعت 4:14 PM توسط آمیتیس |